دوستم مي گفت براي گردش و تفريح و اين که هوايي عوض کنند با خانواده رفته بودند کوه. ظاهرا جاي باصفايي هم بود. آرام و خلوت و خوش آب و هوا. نه دودي بود و نه دودکشي. نه سازي بود و نه آوازي.جمعي بود خانوادگي با همسر و فرزند. همه خوشحال بوديم. من براي اين که دراين گردش و تفريح همسر و فرزندم کنارم بودند. همسرم براي اين که شوهرش وقتي خاص براي گردش با آنها گذاشته و اين يعني اين که برايش ارزش دارند و زيباترين و لذت بخش ترين لحظات زميني زندگي شوهرش لحظاتي است که با آن ها مي گذراند.
کودکمان هم راضيتر و خوشالتر از هر دوي ما. براي اين که دايره خواسته هاي او خيلي کوچکتر از هردوي ما بود. هم اشياء زياد و موقعيت هاي زيادي براي از دست دادن نداشت و هم دلش به بعضي زيورآلات آلوده نشده بود. معصوميتش هم به جاي خود.
زهرا در ابراز احساسات خيلي راحت بود. از گفتن اين که دوستت دارم خجالت نمي کشيد. اين که دلم برايت تنگ شده، اين که به شما افتخار مي کنم.نکته جالب رفتار آن روز او که دست مايه نقل مطلب و نوشتن اين پست بود اين قضيه بود که وقتي سه نفري از کوه بالا مي رفتيم زهرا گفت: بابا! بالاي کوه من از هيچ چيز نمي ترسم. گفتم چرا؟ گفت چون دستم تو دست بابامه. دستمو گرفته. اگه من هم دستمو ول کنم اون ول نمي کنه.
کم کم به ماهي نزديک مي شويم که بارزترين ايام آن عجين با نام عزيزي است که بزرگترين افتخارمان پدري اوست بر همه ما. ماه رمضان در پيش است و يادآور شبگردي هاي ابوا هذه الامه که هيچ وقت دستش را از دست فرزندانش نکشيده.
پدرمان و آن انگشت شمار مردمي که بر مرام او ماندند، بت شکن شدند تا فقط عدالت در اوج بماند و شخصيت هاي از درون تهي شده، مجسمه و طراز حق نشوند. و اين همه ميسر نمي شد جز آن که مولا چندان خود را ساخته بود که به عثمان بن حنيف نوشت «پيشواي شما از دنيا به دو جامه فرسوده و دو قرص نان بسنده کرده است... من تن و جان خود را با پرهيزگاري رياضت مي دهم تا به آسودگي و آرامش در روزي که هراس انگيز است درآيد و اگر مي خواستم، مي دانستم چگونه عسل ناب و مغز گندم و پارچه هاي ابريشم به کار گيرم اما هرگز هواي نفس و حرص برمن چيره نخواهد شد که شايد در يمامه يا حجاز، کسي حسرت گرده ناني را ببرد يا سير نخورد يا شکم هايي باشد از گرسنگي به پشت دوخته و جگرهايي سوخته... آيا به اين بسنده کنم که گويند امير مؤمنان است و در ناخوشايندهاي روزگار شريک آنان نباشم يا در دشواري هاي زندگي نمونه اي براي آنها نشوم.
اميرمومنان هنگام از هم پاشيدگي شيرازه امور، که بسياري عاجزمانده و به ستوه آمده بودند، برپاخاست. سخن گفت آن هنگام که ديگران در زبانشان و فهم و عقلشان گره افتاده بود. برخاست تا بار برزمين مانده و بند گسيخته امت را بر دوش بکشد. برخاست تا برجاي بماند و حفظ شود آنچه زيرپا مانده. تا پدري کند در حق امت، که پيامبر فرموده بود «أنا و علي ابوا هذه الامه ». و چنين بود که دل از همه برد آن شهر آشوب. ... پير وجوان و زن و مرد با شوريدگي و عطش تمام از او مي خواستند جواني و جوانمردي کند. چقدر سخت بود بر علي، «باشد» گفتن به جماعتي آشفته و سردرگم اما ستم زده و بي پناه. و باشد را گفت تا سياست و قدرت و حاکميت ولو براي ?سال و 9ماه با او عاشقي کند و بر او ببالد تا هميشه تاريخ، پدري که شانه هايش زخمي است از کشاندن و رساندن بار بر زمين مانده.

